بازگشت

بعد یک عمری دوباره سر زدم اینجا . مزخرفاته قدیم رو خوندم و یک احساس عجیبی بهم دست داد . به قول آرش مرده شور منو ببره با این وبلاگ نوشتنم. شاید بازم نوشتم . دلم تنگ شده خوب .
پ ن : الان سر کارم, خیر سرم

نوشتن دیدگاه

همینو بخونین خودش گویای همه چیزه.

نوشتن دیدگاه

کلیشه

عید همگی مبارک. ایشالا سال خیلی خوبی داشته باشین.
خدا وکیلی تا حالا چند بار این جمله ها رو به صورت اتوماتیک گفتین بدون کوچکترین توجهی به معناش! حالا باز اینا خیلی بهتر از چاکرم نوکرم و از این دست تعارفاته.
برای من که خیلی اتفاق افتاده و فرضم بر این میذارم که شما هم مثل منه وضعتون.(چون الان به اندازه کافی عذاب وجدان دارم و فکر میکنم آدم خوبی نیستم!)
حالا مشکل کجاس؟ عرض می کنم خدمتتون. بنده امسال دم سال تحویل داشتم تبریک میگفتم به یه عزیز(ترین؟!)ی و هر چی زور میزدم چیزی پیدا نمیکردم که تو قواره همین تعارفات معمول نباشه. به خاطر همین به گفتن همین جمله ها (از صمیم قلب البته) بسنده کردم و خوب یه چیزی که به عید ربطی نداشت هم گذاشتم تهش. خلاصه اینکه اینقدر همه چیمون تصنعی شده که فرقی بین اصل و بدل دیده نمیشه. فقط هم این مورد نیست ها.خلاصه اینکه این عباراتی که کلیشه شدن بیچاره ها خیلی قشنگ و دلنشینن ولی یه عده ** زدن توشون با استفاده نابجا.حالا اونایی که واقعا میخوان اونو بگن چه غلطی باید بکنن هان؟ اعصابم خورد شد. برید بابا هر وقت آدم شدید بیاید. آره داداش اعصابم خرابه. برید بمیرید که **دید تو معنی همه چی. از رفاقت و عشق و دین وسیاست بگیر برو تا مقاله و علم. مرده شور دنیاتونو ببره. منم دیگه سعی میکنم هر چی(شما بخون پخ) که هستم ذرهایشو پنهان نکنم. همینی که هست.

یه سؤال واسه دفعه بعد آدم باید واسه چیزی بمیره یا نه؟ اگه آره واسه چی. به برنده کوفتم جایزه نمیدیم مگه خلافش ثابت شه!
فعلا

پ.ن: جسارت نشه. این فعلای دوم شخص جمع خودمم مخاطبشم. (راستی کی اینارو تو ذهن من خوند؟)

نوشتن دیدگاه

روان ما یا شاید من!

بنده میخوام از همین تریبون اعلام رسمی کنم که من هیچ ایده ای راجع به نحوه کار کردن روان این بشر دوپا ندارم.
حالا هی برو یونگ و فروید و لکان بخون! آقا بنده در طی روزهای اخیر حالم دقیقا مخالف چیزیه که باید باشه. وقتی کلی اتفاق خوب میافته حالم بده و بالعکس. از خودمم دیگه سر در نمیارم.قبلا اینجوری نبود به خدا.
نمیدونم چی شده ولی اصلا قبلا حالم اینقدر تغییر نمیکرد. شدم مثل این خانومای حامله با فرکانس کم.یه احساسی بهم میگه خانوما باید بهتر بدونن ما چه جوری کار میکنیم. آقا اگر کسی ایده ای داره که این حال ما رو چه حسابی عوض میشه، ما که سراپا گوشیم.
از اونجا که خودمحوری در ابن پست موج میزنه:
خیلی مخلصیم.
تا بعد

نوشتن دیدگاه

بازگشت

من دوباره برگشتم و بنابر دلایل مضحکی که اونایی که بایست بدونن میدونن مجبور به تغییر مکان شدم به هر حال اینجا حتی الامکان ادامه همون خواهد بود منهای اینکه خودم کلی عوض شدم طی این غیبت

در پایان هم باید از باعث و بانی برگشتنم تشکر کنم که انصافا تو این مدت کم خیلی تاثیرات خوبی روی بنده داشته

(3) دیدگاه

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.